دلنوشته۱۸۶...
-
تاریخ: 1400/11/24 ساعت: 21:12
روزی گنجشکی عقربی را دید که در حال گریستن استگنجشک از او پرسید برای چه گریه میکنی؟گفت میخواهم آن سمت رودخانه بروم نمیتوانمگنجشک او را روی دوش خود گذاشتو پریدوقتی به مقصد رسید گنجشک دید پشتش میسوزدبه عقرب گفت من که کمکت کردم برای چه نیشم زدی.؟گفت خودم هم ناراحتمولی چکار کنم ذاتم اینهحکایت بعضی از ما ...
دلنوشته120..
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 10:20
xa0xa0بعضی ﭼﻚﻫﺎ ﺩﻭ ﺍﻣﻀﺎ ﺩﺍﺭﻧﺪ؛ﺗﺎ ﺍﻣﻀﺎﻱ ﺩﻭﻡ ﻧﺒﺎﺷﺪ نقد ﻧﻤﻲﺷﻮﻧﺪ،ﺣﺘﯽ ﺍﮔﺮ ﺑﻪ ﺟﺎﻱ ﺍﻣﻀﺎﯼ ﺩﻭﻡ،ﺗﻤﺎﻡ ﺍﻫﻞ ﺑﺎﺯﺍﺭ ﻫﻢ ﺍﻣﻀﺎ ﻛﻨﻨﺪ،ﻫﻴﭻ ﻓﺎﻳﺪﻩﺍﯼ ﻧﺪﺍﺭﺩ!ﺑﺎﻧﻚ ﻓﻘﻂ ﺻﺎﺣﺐ ﺍﻣﻀﺎ ﺭﺍ ﻣﻲﺷﻨﺎﺳﺪ...ﺣﺎﻝ، ﺍﺗﻔﺎﻗﺎﺗﯽ ﻛﻪ ﺑﺮﺍﻱ ﻣﻦ ﻭ ﺗﻮ ﺩﺭ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻗ
دلنوشته122..
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 10:20
xa0آدمی اگر پيامبر هم باشد از زبان مردم آسوده نيست،زيرا :اگر بسيار كار كند، میگويند احمق است!اگر كم كار كند، میگويند تنبل است!اگر بخشش كند، ميگويند افراط ميكند!اگر جمعگرا باشد، میگويند بخيل است!اگر
دلنوشته124..
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 10:20
بریم بیرون : کروناسبشینیم خونه : زلزله اسبریم جنوب : ملخِبریم شمال : سیلِمیخوایم بریم سر کار : کار نیسنریم سر کار : پول نیسمیخوای از این مملکت بري : پولشو نداریپولشو داشته باشی : مرزا رو بستنرای میدیم
دلنوشته125..
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 10:20
در یکی از روستاها کشاورزی زندگی می کرد که الاغ پیری داشت؛ از بد روزگار یک روز، الاغ به درون یک چاه عمیق افتاد! کشاورز هر چه سعی کرد، نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد! تصمیم گرفت برای این که حی
دلنوشته 127...
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 10:20
xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0xa0 xa0 مردی خری دید که در گل گیرکرده بود و صاحب خر از بیرون كشیدن آن خسته شده بود.برای كمك كردن دُم خر را گرفت و زور زد!دُم خر از جای كنده شد.فریاد از صاحب خر برخاست كه ، تاوان بده!مرد برای فرار ب
دلنوشته 128..
-
تاریخ: 1399/1/31 ساعت: 10:20
ایکاش ب بعضیا میشد گفت ک برن بمیرن..حوصلشونو نداری..گم شن..وقتی قیافشونو کارهای تکراریشون میبینی حاله ادم بهم میخوره..ایکاش میشد اگه میشد چی میشد..بعضیا عین میکروب و ویروسن..مثه کرونا هستن..خدا میدونه تو دلم چی هست...لیست این ویروسا تو قلبم هست با ادرسو نشانیه کامل..خدایا یا عاقلشون کن یا چهره منحوس...
دلنوشته یکصدو دوم..
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 1:32
چه روزهایی..دیشب فکره جنگ برام شده بود کابوس..خدایا شکر ک اوضاع ساکت شده..نمیدونم موقتیه یا نه اما هرچی هست خدا خودش کمک کنه..بنظرم امنیت از همه چیزها مهمتره..تو سالم باشی اما امنیت نداشته باشی فایدش
دلنوشته یکصد وسوم..
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 1:32
واقعیت چ تلخ بود..هیچ وقت فکر نمیکردم ک اینطور میشه..خطای انسانی..چرا سپاه جلوی پرواز های فرودگاه رو نگرفت طبق ی ابلاغیه محرمانه..میترسید عملیات لو بره؟وای خدا لااقل ی بهونه پیدا میکردن ک هواپیما پرواز نکنه..چی شد ای خدا..اصلا موندم ک چی بگم..اخ قلب ادم درد میگیره..لعنت ب ترامپ لعنتی..
دلنوشته یکصدوپنجم..
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 1:32
▪️ ﺗﻮﻯ ﺯﻧﺪﮔﯽ ﻫﯿﭻ ﭼﯿﺰ ﻗﺎﺑﻞ ﭘﯿﺶﺑﯿﻨﯽ ﻧﯿﺴﺖ!ﺍﯾﻨﻮ ﺗﻮ ﻧﮕﺎﻫﯽ ﮐﻪ ﺑﻪ ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺧﻮﺩم ﺍﻧﺪﺍﺧﺘﻢ ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ.ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺩﺍﺷﺘﻢ ﮐﻪ ﺧﯿﻠﯽ ﺳﺨﺖ ﺑﻮﺩ ﺑﺮﺍﻡ، ﺍﺻﻼً ﻓﮑﺮ ﻧﻤﯿﮑﺮﺩﻡ ﺍﻭﻥ ﺭﻭﺯﻫﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺑﺸﻪ، ﺍﻣﺎ ﺗﻤﻮﻡ ﺷﺪ...ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﯾﻪ ﺭﻭﺯﺍﯾﯽ ﺩﺍ
دلنوشته صدو شش..
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 1:32
مردی وارد کاروانسرایی شد تا کمی استراحت کنه کفشاشو گذاشت زیر سرش و خوابید !طولی نکشید که دو نفر وارد آنجا شدند.یکی از اون دو نفر گفت: طلاها رو بزاریم پشت اون جعبه... اون یکی گفت: نه اون مرد بیداره وقت
دلنوشته صدو هفت..علامت داروخانه نشانه چیست؟
-
تاریخ: 1398/12/19 ساعت: 1:32
این ابتکار جهانی مربوط به ایران است . در زمان ابن سینا طاعونی سخت در همدان شیوع پیدا کرد . ابن سینا متوجه شد که تنها عامل این بیماری موش میباشد . دستور داد هر خانه اگر می خواهد از طاعون در امان باشد د
دلنوشته نود ونهم..میگذره ..
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:45
سخت میگذره اما میگذره..زندگی نشد این زندگی و سرنوشت..یکی اینقد داره ک نمیدونه چیکار کنه..یکی هم همیشه گرفتاره روزمرگیهاشه..ایکاش ...
دلنوشته صدم...
-
تاریخ: 1398/9/18 ساعت: 21:45
xa0مردی به پیامبر خدا، حضرت سلیمان، مراجعه کرد و گفت:ای پیامبر میخواهم به من زبان یکی از حیوانات را یاد دهی.سلیمان گفت: تحمل آن را نداری.اما مرد اصرار کرد.سلیمان پرسید: کدام زبان؟جواب داد: زبان گربه ها!
استاد شهریار..
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
داشتم ب سريال شهريار نگاه ميکردم..اون قسمتي ک ثريا ب شهريار التماس ميکرد ک ب شهر خودش برگرده..چون چراغعلي ک خان شهر بود خواستگاره ثريا بود...چون ثروت داشت وزور..وبخاطر اين دختر در قصد جان شهريار بود....شهريار اينقدر از حسرت نرسيدن ب ثريا رنج کشيد و غصه خورد وتا اخر عمر طعم شادي را نچشيد..قصدم از نوش...
سال نو...
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
سلام...البته اینجا دیگه رونق گذشته رو نداره..اما وظیفه ای هست که دارم واونم پیشاپیش سال 98رو که سال جناب خوک هم هست رو تبریک بگم..دوستان همه ما اونجوری ک دلمون میخواد زندگی نکردیم یعنی اوضاع خانوادگی
میگذره ..
-
تاریخ: 1398/7/30 ساعت: 3:09
سخت میگذره اما میگذره..زندگی نشد این زندگی و سرنوشت..یکی اینقد داره ک نمیدونه چیکار کنه..یکی هم همیشه گرفتاره روزمرگیهاشه..ایکاش ...
آموزگار و روزگار..
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 16:54
انسان دو نوع معلم دارد آموزگار و و روزگار و...هرچه با شیرینی از اولی نیاموزیدومی با تلخی به تو می آموزد...اولی به قیمت جانشدومی به قیمت جانت
سخنان بزرگان...
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 16:54
xa0نه طوطی باش که گفته دیگران را تکرار کنی ،و نه بلبل باش که گفته خود را به هدر دهی...✍ #سعید_نفیسی
تست صداقت روباه..
-
تاریخ: 1397/10/7 ساعت: 16:54
یک گروه محقق یک سری لاشه مرغ را داخل یک توری گذاشته بودند و چند گودال به فاصله های 10-20 متر از هم حفر کرده بودند. بعد از مدتی یک روباه و آمد و کمی بو کشید و یک مقدار این لاشه ی مرغ ها را جابه جا کرد